#مرد_یخی_پارت_223
یک دقیقه گذشت و شد دو دقیقه ...ثانیه ها از هم سبقت گرفتند ...بالاخره ارمیا حرکتی کرد و با چشم های از حدقه در آمده سمت تخت رفت ...
چشم های افسون از نگاه کردن به چشم های ارمیا فراری بودند.
-تو چی گفتی ؟ یه بار دیگه بگو؟
صدای متعجب ارمیا، دل افسون رو لرزوند اما عقب نشینی نکرد:
-گفتم خونه ات رو بزن به اسم من ...نپرس چرا و میخوام چی کار کنم !...فقط بزن به اسم من و خودمون هم بریم تو آپارتمان ات زندگی کنیم .
ارمیا احساس کرد دنیا دور سرش می چرخه ... دختری که با تمام وجود عاشق اش بود حرص مال دنیا نمی زد ...پاک و بی آلایش بود...پر از سادگی
این دختر رو به روش رو نمی شناخت...احساس می کرد تمام باورهاش زیر سوال رفته!
کلافه دستی تو موهای مرتب اش کشید و با حرص و عصبانیت دست اش رو مشت کرد.
صداش از شدت هیجان می لرزید:
-باور کنم تو خانم کوچولوی منی؟ همه ثروت من فدای یه تار موت اما این که برای ازدواجمون همچین شرطی گذاشتی،منو به شک میندازه ! افسونی که من شناختم محال بود این شرط رو بذاره!
romangram.com | @romangram_com