#مرد_یخی_پارت_222
-اون روزهایی که نبودی فهمیدم باید قدر لحظه های با تو بودن رو بدونم! نمی تونی تصور کنی چی بهم گذشت خصوصا وقتی فهمیدم کار پدرمه! میدونی تو اداره پلیس بهم چی گفت ! اون می خواسته به خیال خودش با جداکردن تو از من، خوشبخت ام کنه اما نمی دونست داشت شاهرگ ام رو قطع می کرد.
بوسه ای رو گونه ی خیس افسون کاشت و عقب رفت.
-بگذریم! حالا بگو شرط ات چیه؟
.........................
سمت تخت کنار پنجره رفت و گوشه ای نشست...نفس عمیقی کشید و سعی کرد کلمات رو کنار هم بچینه !
چند روزی می شد این فکر تو ذهن اش جولان می داد و اون می ترسید از واکنش مردش ...
بالاخره دل به دریا زد ...چشم هاش رو تو چشم های منتظر ارمیا دوخت و آرام زمزمه کرد:
-خونه ی که توش زندگی می کنیم رو به اسم من بزن .
بعد از گفتن حرف اش، سریع نگاه اش رو دزدید و سمت گلدان شمعدانی روی میز برد.
سکوت تنها صدایی بود که تو اتاق به گوش می رسید.
romangram.com | @romangram_com