#مرد_یخی_پارت_221


ابروهای ارمیا ناخودآگاه بالا پریدند ...شرط ؟ ...کمی عجیب بود افسون مظلوم و ساکت اش بخواد براش شرط بذاره!

-پاشو باباجان برید اتاق صحبت کنید!

هردو دوشادوش هم سمت اتاق ته سالن حرکت کردند.

ارمیا در رو باز کرد و کمی خم شد...شیطنت از تمام حرکات اش می بارید:

-لیدیز فرست

افسون با لبخند داخل شد و پشت سرش ارمیا در بست و کمی شوریده حال نگاه اش کرد :

-خب خانومی چی کار داشتی ؟! نکنه می خواستی دهمی رو نشونت بدم!؟

افسون سعی کرد خنده اش رو فرو بخوره اما موفق نشد ...با صدای بلند زد زیر خنده

-اون روزهایی که من نبودم چیزی تو سرت خورده آقایی؟ آخه تو و این همه شیطنت کمی بعیده!

همین که خواست حرف اش رو ادامه بده، بین دست های قوی مردش اسیر شد ...صدای نجواگونه ای پرده گوش اش رو نوازش کرد:

romangram.com | @romangram_com