#مرد_یخی_پارت_220
خوب می دونست پسرمی که از ته دل خطاب به ارمیا گفته بود، اثر خودش رو کرد.
احساس نزدیکی زیادی با این پسر داشت ... یونس سال های جوانی رو تو ارمیا جستجو می کرد.
همان غرور و جاه طلبی ...همان غم نهفته تو چشم هاش و تنهایی
-خب آقای ایزدی نظرتون چیه؟
نگاه مهربان اش رو سمت اش سوق داد و با لبخند جواب داد:
-هرچی نظر افسون باشه!
نگاه اش رو بین آدم های متحیر سالن چرخوند و رو افسون ثابت نگه داشت:
-البته همه مون خوب می دونیم نظر دخترم مثبته ! پس بربم سراغ مهریه!
افسون از شدت تعجب نمی تونست حرفی بزنه ...خیلی کنجکاو بود بدونه چی باعث تغییر رفتار پدربزرگ اش و ارمیا شده ... بالاخره نگاه اش رو از روی نقش های قالی گرفت و سمت بابا یونس برد:
-اگه اجازه بدید قبل بحث مهریه من چند تا شرط دارم که میخوام با خود ارمیا مطرح کنم.
romangram.com | @romangram_com