#مرد_یخی_پارت_219
با قرار گرفتن دستی روی شونه اش، تکانی خورد و نگاه اش سمت لبخند مهربان آقا یونس برد.
-بریم پسرم !افسون حتما دل نگران شده !
چه قدر لفظ پسرم به دل اش نشست ...نه تملقی پنهان داشت نه فریب کارانه بود.
کم کم لبخند عمیقی مهمان لب هاش شد.
چشم های هر دو مرد تو تاریکی اتاق مثل ستاره می درخشیدند.
آقا یونس با وارد کردن فشار به کمر ارمیا اون رو سمت سالن هدایت کرد.وقتی وارد سالن شدند، ارمیا کمی با فاصله از افسون نشست و باعث تعجب همه شد.
با خونسردی، پاهاش رو روی هم انداخت ...گلویی صاف کرد و قبل از این که کسی حرفی بزنه، مجلس رو به دست
گرفت:
-بهتره بریم سر اصل مطلب ...من میخوام افسون رو از دکتر ایزدی خواستگاری کنم!
جمع تو سکوت پر از بهتی فرو رفته بودند ...فقط لب های آقا یونس بود که به غنچه ی لبخند باز شد.
romangram.com | @romangram_com