#مرد_یخی_پارت_218


لبخند اطمینان بخشی زد و با قدم های استواری سمت اتاق گام برداشت .

افسون از استرس لب هاش رو می جوید ...می ترسید دوباره همه چیز خراب بشه!.. نگاه ترسیده و لرزان اش رو سمت مجتبی سوق داد ...لبخند مهربان نقش بسته رو لب های برادرش، آرام اش رو به دل اش سرازیر کرد.

ارمیا ضربه ای به در زد و بدون این که منتظر جوابی باشه داخل شد.

نگاه اش به آقا یونس افتاد که با ناراحتی رو صندلی چرخ دارش نشسته بود و به نقطه نامعلومی نگاه می کرد.

با اخم قدم جلو گذاشت و صداش رو صاف کرد:

-اومدم مرد و مردونه باهاتون صحبت کنم !...می دونم شما چه آرزوهایی برای افسون دارید و خیلی از ازدواج ما راضی به نظر نمی رسید!...و اینم می دونم چشم دیدن منو ندارید ...این احساس متقابله چون منم از شما دل خوشی ندارم! ...شما همون کسی هستی که باعث شدی چندماه از عشق ام دور بشم ... اما حالا اومدم بگم چه شما اخم میکنی چه نکنی افسون زن منه !حق منه ! اگه امشب اینجام به خاطر دل اون دختر نه شما! پس بهتره کاری نکید افسون ام بهم

بریزه !

حرف هاش رو زد و سمت در اتاق قدم برداشت اما قبل از اینکه دستگیره رو لمس کنه، صدای آقا یونس تو اتاق طنین انداز شد:

-پسر جان یه روز می رسه خودت مثل من پدر میشی اون وقت شاید احساس منو درک کنی . از خدا می خوام هیچ وقت اشتباهات منو تکرار نکنی ...منی که خودم رو مقصر مرگ دخترهام و دامادهام می دونم حالا حق ندارم واسه زندگی یادگاری هاشون دل واپس باشم؟! من از تو هیچ وقت متنفر نبودم و نیستم! تو یکی هستی مثل جوونی های خودم !...با همون غرور و تکبر ! ...اما از خدا میخوام آینده ات مثل من نباشه! ...به پول و قدرت نناز...یه قدرت بالاتری هست که اگه اراده کنه ثروت ما مثل ثروت قارون تو یه چشم بهم زدن از بین میره...همون کسی که افسون رو از فرش به عرش رسوند میتونه ما رو از عرش به فرش برسونه! ...من تو رو دوست دارم و می دونم می تونی افسون ام رو خوشبخت کنی! ...فقط دل ام می خواست خواستگاری دخترم مثل یه خواستگاری عادی باشه شاید من توقع زیادی داشتم .

ارمیا مات و مبهوت جلوی در ایستاده و دست اش وسط راه خشک شده بود....انتظار شنیدن هر حرفی رو داشت غیر از چیزهایی که شنید.

romangram.com | @romangram_com