#مرد_یخی_پارت_217


-آقایی زشته بذار کمی برم اون طرف

اما ارمیا خونسرد نه کش داری گفت و افسون رو بیشتر به خودش چسبوند:

-زشت یه چیز دیگه است که اونم به موقع اش تو خلوت مون نشونت میدم خانمی!

-چه بی حیا شدی ارمیا

-هنوز کجاشو دیدی خانم! دقیقا دهمی رو از زیر پوشیدم فقط منتظر یه جای خلوت ام.

افسون نمی دونست بخنده یا گریه کنه!

بالاخره صبر آقا یونس تمام شد و با عصبانیت ات سمت اتاق رفت.

همه ساکت شده بودند و به مسیر رفتن آقا یونس نگاه می کردند...انیس خانم قبل از همه به خودش اومد ...بلند شد تا سمت اتاق بره اما ارمیا مانع شد.

-شما بشینید خودم میرم باهاشون صحبت میکنم

کراوتش رو مرتب کرد و نیم نگاهی سمت چشم های قشنگ و پر از اضطراب افسون اش انداخت.

romangram.com | @romangram_com