#مرد_یخی_پارت_216
-عروس به این هولی نوبره والا! کمی خود دار باش آبرومون رفت.
همه تو سال دور هم نشسته بودند...فضا بیشتر از این که شبیه جلسه ی خواستگاری باشه، مثل یک جمع دوستانه بود.البته اگر از اخم ها و نگاه آقا یونس که رو دست های حلقه خورده ی ارمیا دور کمر افسون ثابت مونده بود، فاکتور می گرفتیم.
آرشام و مجتبی گاهی متلکی می انداختند و باعث خنده ی بقیه می شدند. البته شیده هم ساکت نمونده بود و با شیطنت هاش چشم غره ی دوست اش رو به جان می خرید.
انیس خانم که مشغول پذیرایی بود، گاهی با نگاه معنادارش به افسون باعث خجالت اش می شد.
همه از دیدن پرویی ارمیا و صورت پر از شرم افسون تفریح می کردند. البته به غیر از آقا یونس که دوست داشت فضای خواستگاری جدی و رسمی باشه !
چند دقیقه ای می شد جمع سکوت کرده بود که با صدای نچ نچ گفتن آرشام سکوت شکسته شد.
آرشام صداش رو نازک کرد و چنگی به صورت اش زد:
-بلا به دور!دوره آخر زمان شده ! خواستگارم خواستگار های قدیم ...یادش بخیر روزی که من رفتم خواستگاری، بابای شیده دمار از روزگارم در آورد. گفت :پسر برو آدم شو بعد بیا سراغ دختر من! خلاصه ما هفت خان رستم رو رد کردیم ...دو جفت کفش آهنی پوشیدیم ...مثل فرهاد بیستون کندیم تا بالاخره پدر خانم مون دل اش به حال مون سوخت و دست ما رو گذاشتند تو حنا! اما حالا تو شب روشن داماد و عروس تو هم تنیده شدند !
با شنیدن این حرف همه از خنده ریسه رفتند ...اما افسون هم خجالت کشید هم استرس داشت...چشم هاش رو به اخم های غلیظ پدربزرگ اش دوخت ... می ترسید واکنش بدی نشان بده... وقتی دید چشم های بابا یونس پر از خشم شده سعی کرد کمی از ارمیا فاصله بگیره!
آرام زیر لب ارمیا رو مخاطب قرار داد:
romangram.com | @romangram_com