#مرد_یخی_پارت_215
-آخ من خنگ به کل شیده رو فراموش کردم
سریع با دست های لرزان، شماره رو گرفت و منتظر موند...صدای سرحال شیده، باعت شد نفسی از سر آسودگی بکشه
-الو افسون جان الان می رسیم!
دلخور زمزمه کرد:
-چه دیر کردید !؟ قرار بود یک ساعت پیش اینجا باشید ! دلم هزار راه رفت
-عزیزم شرمنده مامانم حالش بد شد بردیم بهش اکسیژن وصل کردیم ، انقدر درگیر بودیم یادمون رفت زنگ بزنیم خبر بدیم ...ارمیا هم که مثل مرغ سرکنده شده بود، مامانم گفت شما بدون ما برید زشته چشم به راه اند ! الان ما چهارتایی سر کوچه تون هستیم،چشم رو هم بذاری رسیدیم.
گوشی رو قطع کرد و با خوشحالی تو چشم های پر از تردید پدربزرگ اش چشم دوخت...لبخند پیروز مندانه ای رو لب آورد:
-الان می رسند
قبل از این که کسی چیزی بگه، صدای زنگ، تایید حرف های افسون شد.
چادر گلدارش رو روی سر مرتب کرد و سریع سمت آیفون قدم برداشت...همین که خواست جواب بده، مجتبی پیش قدم شد و با خنده زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com