#مرد_یخی_پارت_214
و نیم بیایی پیشم 8 و نیم شد! مگه قرار نبود 1نا آرام زیر لب زمزمه کرد: کجایی عزیزم!
مجتبی ، آقا یونس،ایمان و انیس خانم کمی دورتر کنار شومینه نشسته بودند و با نگاه نگران شون حرکات افسون رو زیر نظر داشتند.
مجتبی تند تند شماره ی ارمیا رو می گرفت اما صدای تکراری "مخاطب مورد نظر در دسترس نمی باشد " حسابی عصبانی اش کرده بود.
آقا یونس از شدت ناراحتی، دسته ی مبل رو فشار می داد و سعی می کرد حرفی نزنه افسون رو بیش تر از این بهم بریزه .
ایمان با بی حالی سرش رو به مبل تکیه داد بود و برای ختم به خیر شدن امشب، صدتا صلوات زیر لب می فرستاد.
از روزی که دم در خانه ارمیا رفت تا در مورد احساس اش به افسون بگه، با صحنه دزدیده شدن افسون رو به شد ... تعقیبشون کرد و خودش هم به خاطر بی احتیاطی اش گیر افتاد ، تازه فهمید تمام وجود اون دختر متعلق به ارمیاست و هیچ شانسی برای داشتن اون نداره.
دیگه نمی خواست دردی رو دردهای دیگه باشه...خیلی آرام و بی سر و صدا پاش رو از کفش ارمیا و افسون کنار کشید و سعی کرد به عشق شخص دیگه ای چشم نداشته باشه! ...حالا فقط خوشبختی این دختر براش مهم بود.
بالاخره صبر انیس خانم لبریز شد و با قدم های بلند سمت افسون رفت.
-عزیزم چرا به اون دوستت زنگ نمی زنی ؟اسم اش شیده بود فکر کنم!
افسون با دست اش محکم رو پیشانی اش کوبید و سریع سمت گوشی اش خیز برداشت:
romangram.com | @romangram_com