#مرد_یخی_پارت_213
اون لحظه ، طرح چشم های پر از نفرت طاها هم نتونست طعم خوشحالی دیدن ارمیا رو کم کنه!
هیچ وقت حس خوب اون لحظات رو فراموش نمی کرد...آغوش گرم ارمیا ...دست های نوازشگرش...شانه های پهن اش...اشک های جاری اشون
تازه می فهمید بند بند وجودش به بند بند وجود اون مرد وصله...نفس کشیدن تو هوایی که ارمیا نفس می کشید بزرگ ترین آرزوش بود.
یاد چشم های غمگین ارمیا، تمام وجودش رو به آتش می کشیدند.
مردش غمگین بود به خاطر پدری که براش پدری نکرد.
به خاطر خانواده نداشته اش...به خاطر تنهایی اش
همون لحظه با خودش عهد بسته بود هیچ وقت عشق اش رو تنها نذاره.
بعد از اون اتفاق، همه چی سریع رخ داد...شکایت شون از کیانفر بزرگ و طاها ...بستری شدن ایمان ...ناپدید شدن شراره...قول و قرارشون برای خواستگاری
نمی خواستند لحظه ای درنگ کنند، زخم خورده روزگار بودند و واهمه داشتند از حادثه ی جدید.
چشم هاش رو باز کرد و نگاه بی قرارش رو سمت ساعت نشانه گرفت.
romangram.com | @romangram_com