#مرد_یخی_پارت_212
"فکر کردی فقط خودت شیطونی آقایی حالا بشین و تماشا کن "
از بالا عکس ها رو شمرد ..عکس ل*ختی که ارمیا فرستاده بود دهمی می شد
با خوشحالی نیش چاکوند و سریع تایپ کرد:
-من دهمی رو پسندیدم ! با استرس رو مبل رو به روی در نشست و چشم هاش رو به آیفون دوخت...
چند لحظه بعد، سرش رو سمت ساعت دیواری بزرگ وسط سالن چرخوند ...عقربه های ساعت نه شب رو نشون می داد اما هنوز خبری از مهمان ها نبود!
دلشوره داشت ...می ترسید باز عمر خوشی شون زود تمام شده باشه !
با پاهاش رو پایه های مبل ضرب می گرفت و پشت سر هم ذکر " لا حول و لا قوﺓ الا بالله " با تمام وجود تکرار می کرد.
ناخودآگاه چشم هاش بسته شدند و پرنده ی خیال اش سمت دو روز پیش پر کشید ...چه تلخ بود فهمیدن اینکه بابای ارمیا چه دامی براشون پهن کرده ...اما توکل اش جواب داد و خدا از جایی که تصورش رو نمی کرد، کمک شون کرد.
هموز هم باورش سخت بود اون روز، شراره با اداره پلیس و ارمیا تماس بگیره.
خیلی راحت تر از چیزی که فکرش رو می کرد، پلیس ها طاها و دو تا از نوچه های کیان فر بزرگ رو دستگیر کردند.
romangram.com | @romangram_com