#مرد_یخی_پارت_208


چرخی جلوی آینه زد و لبخند رضایت رو لب هاش نقش بست ...

با شنیدن صدای زنگ موبایل اش دل از آینه کند و سمت گوشی اش خیز برداشت

با دیدن اسم و تصویر ارمیا با خوشحالی جواب داد:

-سلام آقایی از این طرف ها !؟

صدای پر انرژی ارمیا،تمام وجودش رو به وجد آورد

-سلام خانم گلم ...دلم برات تنگ شد گفتم یه زنگی بزنم ببینم در چه وضعی

روی تخت نشست و مثل بچه ها پاهای آویزون شده اش رو تکون داد.

-لباس پوشیدم آماده ام تا همسری بیاد منو با اسب سفیدش ببره خونه بخت

صدای خنده ارمیا بلند شد:

-تو از من هول تری دختر ! هنوز یه ساعت و نیم مونده تا بیام از حالا آماده شدی ؟ -خب چی کار کنم ذوق دارم -الهی من دور تو و ذوقت بگردم ...میخواهی حالا بیام؟ -اون وقت بابا یونس ام رات نمیده! ارمیا آه بلندی کشید و صداش رو مظلوم کرد:

romangram.com | @romangram_com