#مرد_یخی_پارت_207
این دفعه صدای خنده ی شیده هم بلند شد:
-خداییش این رو راست گفتی ! اون روز مامان کلی سرم غر زده که چرا انقدر فرهنگ لغت ات عوض شده منم نگفتم کار شازده دامادته! ...حالا به جای این حرفا برو به خودت برس که تا دوساعت دیگه به حضورتون شرفیاب می شیم عزیزم ...چون تو فضول تشریف داری میگم چند نفری ام منم و مامان و بابام...آرشام و آنیا به اضافه شازده دوماداینم از خانواده شوهر گلت
این دفعه لبخند تلخی رو لب های افسون نشست...دلش برای این همه غریبی و بی کسی ارمیا سوخت ...
چه قدر تلخ بود غریبه ها نقش خانواده ارمیا رو بازی می کردند...
تو آینه نگاهی به لباس های تنش کرد و لبخند دندون نمایی به این همه خوشتیپی خودش زد...انگار خودشیفتگی ارمیا مسری بود و به اون هم سرایت کرده بود.
نگاه اش رو از بالا به پایین سوق داد...کت و شلوار کرمی رنگ ساده ای که تو تن اش خیلی شیک و قشنگ ایستاده بود با صندل های سفید
چشم هاش رو سمت روسری سفید با گل های ریز کرمی تو دست اش برد
طلقی رو که انیس جون بهش داده بود وسط روسری گذاشت و رو سرش تنظیم کرد
گیره ی پروانه ای شکل اش رو از رو میز برداشت و روسری رو به شکل لبنانی سر کرد.
وقتی نگاه اش به ابروهای نازک اش افتاد با تمام وجود خندید...دیشب انیس جون دوباره ابروهاش رو برداشت و حسابی به صورت اش صفا داد.
romangram.com | @romangram_com