#مرد_یخی_پارت_205


ارمیا با اخم های درهم سمت اش اومد و با ایما و اشاره پرسید چی شده؟

دست های آرشام به نشانه صبر کن بالا رفت

-سریع تر حرف تون رو بزنید میشنوم!

شراره نفس عمیقی کشید و با هق هق شروع به تعریف کرد:

-نمی خواستم این جوری بشه! عمو منظورم بابای ارمیاست چند وقت بود زیر گوش ام می خوند آرزو داشته من عروس اش باشم و می ترسه از اون دختر تازه وارد!...منم که عاشق ارمیا بودم کم کم تحت تاثیر قرار گرفته ام ...تا روزی که ارمیا رفت عمارت شون ما حرکتی نکردیم اما درست لحظه ای که اون داشت با دایی اش دعوا می کرد، عمو بهم زنگ زد و گفت خیلی وقته یه نقشه درست و حسابی واسه جدا کردن افسون از ارمیا کشیده و برام مختصر توضیح داد...یه ماشین اومد دنیالم و رفتیم دم در خونه ارمیا ...من با بهونه های مختلف اون دختر رو پایین کشیدم و بعد اون مردها بی هوش اش کردند...خدا شاهده از همین روز عذاب وجدان لحظه ای رهام نکرده !من ارمیا رو دوست دارم اما نه به هر قیمتی ...دلم نمی خواد دوباره شکستن اش رو ببینم !...

لحظه ای سکوت برقرار شد ...آرشام مات و مبهوت سرجاش ایستاده بود و نمی تونست حرکتی بکنه...دوباره صدای گرفته و پر از بغض شراره طنین انداز شد:

-آدرس رو براتون پیام می کنم ....فقط به ارمیا بگو افسون مثل برگ گل پاکه!

صدای کلافه شیده، غنچه ی لبخند رو لب هاش کاشت -الو افسون باز چی می خواهی! امروز کچل ام کردی رسما !

-کم غر بزن دختر! می خواستی خواهرم نمی شدی !

شیده پوف بلندی کشید :

romangram.com | @romangram_com