#مرد_یخی_پارت_202


-پاشو پسر ! خداروشکر به خیر گذاشت ...من دل ام روشنه پیداش می کنیم...تو باید محکم باشی!

ارمیا شوریده حال و پریشان سرش رو بلند کرد و با غم به دست دراز شده ی دوست اش چشم دوخت

-وجب به وجب این شهر لعنتی رو گشتم اما نشونی ازش پیدا نکردم...نمی تونی بفهمی حالم رو وقتی هر لحظه کابوس این رو دارم یه عوضی به زن ام به ناموس ام دست درازی کنه ...من اسم خودم رو گذاشتم مرد اما نتونستم از زن زندگی ام محافظت کنم!...اگه بلایی سرش بیاد مطمن باش دیگه دلیلی برای نفس کشیدن ندارم!...برام مهم نیست دیگران در موردم چی فکر می کنند... غرور لعنتی ام هم برام مهم نیست ...فقط افسون ام رو سالم می خوام!

صداش غم داشت ...درد داشت ...پر از بغض و آه بود ...

چه قدر سخته لحظه ی شکستن و درد کشیدن یه مرد...

قطره ی اشکی از گوشه ی چشم آرشام سر خورد و رو گونه اش فرود اومد...

دست هاش رو سمت زیر بغل های دوست اش برد و کمک کرد بایسته اما دیگه خبری از قد رعنا و بلندش نبود...

تو آغوش آرشام، یه مرد بود با کمر خمیده

چند قدم بیشتر برنداشته بودند که تلفن ارمیا زنگ خورد

صدای آهنگ اش بغض آرشام رو بیشتر کرد اما ارمیا بدون توجه به صدای زنگ سرش رو روی شونه دوست اش

romangram.com | @romangram_com