#مرد_یخی_پارت_201


ارمیا سریع وسط حرف اش پرید :

-فقط بهم بگو بود یا نه!

-نبود !

زانوهای ارمیا اتوماتیک وار خم شدند و اون بدون توجه به رهگذرهای اطراف اش روی زمین نشست.

تو صداش بغض و خوشحالی بیداد می کرد:

-شکرت خدا ...میدونستم به این زودی از دست اش نمی دم ... وقتی وکیل ام زنگ زد و گفت دختره مشخصات افسون

رو داره، کم موند سکته کنم!

اشک تو چشم های آرشام حلقه خورد...دل اش گریستن می خواست برای دل شیدا و عاشق دوست اش

فقط برای یه لحظه خودش رو جای ارمیا گذاشت ...نمی تونست تصور کنه برای یک ساعت هم شده از شیده بی خبر باشه...تازه می فهمید نمی تونه دوست اش رو کامل درک کنه!

حال مردی رو که غرورش رو به خاطر عشق زیر پا گذاشته...

romangram.com | @romangram_com