#مرد_یخی_پارت_200


جوانه های اشک تو چشم هاش رشد کردند و از گوشه ی چشم اش جاری شدند.

کنار در سر خورد و آروم زیر لب زمزمه کرد:

خدایا هوای ارمیام رو داشته باش نذار اسیر چنگال این گرگ های بی رحم بشه! دست هاش رو پشت سر هم تو ریش بلند شده اش می کشید و با پاهاش رو دیوار پشت سرش ضرب می گرفت.انگار می خواست با این کار کمی آرام بگیره...اما دریغ از ذره ای آرامش...

بالاخره آرشام نفس زنان سر رسید ... خم شد تا کمی خستگی اش برطرف بشه اما ارمیا مهلت نداد.

از دیوار فاصله گرفت و سریع سمت اش رفت ...پریشانی تو تمام حرکات اش بیداد می کرد.

-چی شد؟؟حرف بزن ! دارم دق می کنم ...اونی که تو کما بود افسون من که نبود نه!؟

آرشام صاف ایستاد و نگاه گذرایی تو چشم های منتظر دوست اش انداخت.

می دونست چه قدر استرس داره تا جواب رو بشنوه.

نفس عمیقی کشید و آروم زمزمه کرد:

-نمی دونی با چه مشقتی خودم رو تا آی سی یو رسوندم ...

romangram.com | @romangram_com