#مرد_یخی_پارت_199


اعتقادات این پسر براش جالب و خاص بود ...از ته دل آرزو کرد یه روز ارمیا هم با خدا بشه و بتونه از دست و پا زدن بین هوای نفس اش رهایی پیدا کنه!

چند لحظه بعد ، صدای صوت ایمان فضای انباری رو پر کرد...چه زیبا بود یاد خدا تو هر شرایطی با هر امکاناتی ...

همین طور که غرق تماشای نمازخوندن مرد زخمی بود، صدای زمزمه ای از بیرون انبار به گوش اش رسید.

درنگ نکرد ...سریع بلند شد و سمت در رفت...مجهولات زیادی ذهن اش رو پر کرده بودند و اون دنبال جواب بود.

صدای آهسته دو تا مرد رو شنید ...کمی گوش تیز کرد

-"می خواهید به همین راحتی بذارید برند؟ پس تکلیف من و انتقام ام چی میشه؟ اون دختر با احساسات من بازی کرده حالا باید تاوان پس بده

این صدای پر از نفرت رو خوب میشناخت ...صدای طاها بود ..

-قرار بود کاری کنیم که اون دختر دست از سر پسر من برداره حالا که قبول کرده دیگه دلیلی نداره بیشتر نگهش داریم...من فکر همه جاش رو کردم با یه نقشه قبلی جوری وانمود می کنیم که این دوتا با هم فرار کردند اون وقت تو هم به انتقامت میرسی...چی بهتر از بی آبرو شدن افسون ...وقتی پسرم مثل یه آشغال این دختر رو از زندگی اش پرت کنه بیرون، دل تو هم خنک میشه ...اون وقت نوبت شرارس که خودش رو به ارمیا نزدیک کنه!...طبق قول و قرارمون تو هم به پولت می رسی هم خرد شدن افسون رو می بینی "

احساس کرد دنیا دور سرش می چرخه ...حالا دلیل اینکه فکر می کرد اون مرد آشناست رو فهمید.

کیانفر بزرگ ...پدر ارمیا...همون کسی که عکس اش رو تو آلبوم ارمیا دیده بود.

romangram.com | @romangram_com