#مرد_یخی_پارت_198


یاد حرف مرد افتاد و فشرده شدن قلب اش رو به وضوح حس کرد

-باید جوری صحنه سازی کنیم تا ارمیا فکر کنه تو و ایمان با هم فرار کردید و تو علاقه ای به ارمیا نداری ... شب چادر سیاهش رو روی سر شهر کشیده بود، افسون غمگین تر از قبل گوشه ای کز کرده بود و به آینده ی نا معلوم اش فکر می کرد. گاهی زیر لب ذکری می گفت و گاهی درد ودلی با خدا می کرد.

هنوزم امیدش به خدای مهربون اش بود...

سرش رو به دیوار تکیه داد و ناخودآگاه یاد متنی افتاد که مجتبی چند وقت پیش براش پیامک کرده بود

زیر لب آروم زمزمه کرد:

""آتشی که نمﻰ سوزاند ابراهیم را و دریایﻰ که غرق نمی کند موسﻰ را کودکی که مادرش او را به دست موج هاﻯ نیل می سپارد تا برسد به خانه ی تشنه به خونش دیگری را برادرانش به چاه مﻰ اندازند سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد آیا هنوز هم نیاموختی که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد نمی توانند ؟ پس به تدبیرش اعتماد کن به حکمتش دل بسپار به او توکل کن و به سمت او قدمی بردار تا ده قدم آمدنش به سوﻯ خود را به تماشا بنشینی""

لبخندی کنج لب اش نقش بست ...یقین داشت بالاتر از اراده ی خدا اراده ای وجود نداره... با اطمینان خاطر، سرنوشت و آینده اش رو دست خدا سپرد.

دیگه دل اش شور نمی زد ...قلب اش بی قراری نمی کرد ...از جدایی ارمیا نمی ترسید ...از اون مرد خوش پوش خوف

نداشت ... چون خدا رو داشت .

نگاه اش رو برد سمت ایمان ...کمی حال اش بهتر شده بود و داشت تیمم می کرد.

romangram.com | @romangram_com