#مرد_یخی_پارت_197


اون مرد به نظرش آشنا می رسید اما هر چه قدر فکر می کرد خاطره ی مشترک یا اسم و رسمی رو به یاد نمی آورد.

وقتی دید چشم های ایمان دوباره بسته شدند، سریع نان رو برداشت و سمت لب هاش برد

-آقا ایمان بیدار شو کمی هم نون بخور

جواب اش صدای ضعیفی بود که به سختی به گوشش رسید

-خودت بخور من اشتها ندارم

لبخند کجی کنج لب اش نقش بست...مگه این مرد غیر از کتک چیز دیگه ای خورده بود که اشتها نداشت!

-شما باید جون داشته باشی تا بتونیم سالم از اینجا بریم ...دیدی که صبح اون مرده گفت تا عصر ولمون می کنه بریم ...حالا عصر شده حتما میان سراغمون و ما رو رها می کنند.

خودش هم به حرفی که می زد اطمینان نداشت...بعد از قولی که به اون مرد داد،چند ساعتی می شد کسی سراغی ازشون نگرفته بود.

نمی دونست آخر ماجرا به کجا می رسه!

دل اش هم شور خانواده اش رو می زد هم شور ارمیا رو

romangram.com | @romangram_com