#مرد_یخی_پارت_196


لب های خشک اش به شدت مشتاق جرعه ای آب بودند اما درست لحظه ی آخر پشیمون شد و پیاله رو جلوی لب های ایمان گرفت.

تمام این سه روز این مرد به خاطر افسون کتک خورد و سپر بلای اون شد....حالا انصاف نبود اون رو به حال خودش رها کنه...با یه دست لب هاش رو باز کرد و تمام آب پیاله رو تو دهن اش ریخت.

بعد از چند لحظه کمی چشم های ایمان تکون خوردند و بالاخره نیمه باز شدند.

شبنم های حلقه خورده داخل چشم اش باعث می شدند مرد زخمی رو به روش رو تار ببینه.

لب های ایمان باز و بسته می شدند اما صدایی به گوش اش نمی رسید

سرش سمت لب هاش برد تا شاید نجوای آرام اش رو بشنوه

-پس خودت چی!؟ چرا همه ی اب رو به من دادی!

اشک هاش شدت گرفتند ...این مرد با حال نذارش باز هم به فکرش بود!

با خودش فکر کرد کاش کمی از معرفت ایمان تو وجود طاها بود.

طاهای بزدلی که تو این چند روز پشت پرده بود و ظاهر نمی شد ...همیشه مخاطب افسون مرد خوش پوش با کفش های چرم براق بودند.

romangram.com | @romangram_com