#مرد_یخی_پارت_195
خنده ی بلند مرد، حال خراب اش رو خراب تر کرد.
-طاها گفته بود دختر عاقلی هستی !
لبخند تلخی رو لب هاش نقش بست ... همون روز اول فهمیده بود یه پای ماجرا به طاها وصل می شه !
پس بالاخره زهرش رو ریخت...
داخل انبار به شدت سرد بود، سوز و سرمای عجیبی از درز پنجره به داخل نفوذ می کرد... از شدت سرما می لرزید اما بیشتر از این که نگران خودش و بدن ضعیف اش باشه، دل نگران ایمان زخمی و بی هوش بود.
به سختی خودش رو سمت اش کشید و با نگرانی به لب های سفیدش چشم دوخت ...
کمی که گذشت، نگاه اش رو چرخوند سمت تکه نان و پیاله ی آب گوشه ی دیوار ...سهم غذای امروزشون...
سعی کرد بلند شه و سمت سینی بره اما به خاطر ضعف زیاد نمی تونست روی پاهاش بیایسته
بالاخره به هر سختی بود بلند شد و سینی رو کنار ایمان آورد.
با گوشه ی شال، اشک هاش رو پاک کرد و پیاله آب رو برداشت...
romangram.com | @romangram_com