#مرد_یخی_پارت_194
دوری از هم دیگه و مریض شدن شون8...
وصال دوباره شون ...صبوری ارمیا ...خواستگاری که هیچ وقت شکل نگرفت 9...
قبل از این که مرد عدد آخر رو بلند اعلام کنه، نگاهش رو سمت ایمان برد .
اشک تو چشم هاش جوانه زدند ...یا باید از ارمیا می گذشت و خانواده اش رو نجات می داد یا به خاطر عشق اش همه رو به خطر می انداخت ...نفس عمیقی کشید و منتظر عدد پایانی شد
جدا شدن تکه ای از قلب اش...نفس های نامنظم و هق هق بی صدا و بالاخره گذشتن از عشق10... ...
-خب وقت ات تموم شد منتظر جواب ات هستم
لب باز کرد اما نتونست حرف بزنه...خیلی سخت بود گذشتن از ارمیا ...سخت ترو تلخ تر از نوشیدن جام زهر
-انگار تو می خواهی تک تک اعضای خانواده ات رو به کشتن بدی ...اول از همین آقای دکتر شروع می کنم
نگاه هراسان اش رو سمت مرد برد که اسلحه اش رو روی شقیقه ایمان گذاشته بود ... نباید دست دست می کرد ...خودخواهی رو کنار گذاشت ...بغض اش رو فرو خورد و آروم و پر از درد زمزمه کرد:
-شرط ات روقبول می کنم ...برای همیشه از زندگی ارمیا بیرون می رم ...فقط کاری با خانواده ام نداشته باش.
romangram.com | @romangram_com