#مرد_یخی_پارت_193


مرد سمت اش نیم خیز شد و انگشت اشاره اش رو به حالت تهدید تکان داد:

-ببین دختر کوچولو من وقت ندارم واسه آدم هایی مثل تو هدر بدم ...بهتره عاقل باشی و زودتر تصمیم ات رو بگیری...تا ده می شمارم بعدش منتظر جواب ات هستم

چشم های نم دارش رو بست و با هر شماره ای که مرد بلند اعلام می کرد، خاطرات اش رو مرور کرد.

یاد روزهای اول آشنایی شون افتاد...دعواها و کشمکش هاشون1...

فوت پدرش و بی کسی اش2...

همراه شدن با مردی که ازش متنفر بود 3...

فهمیدن بیماری ارمیا و ترحم اش 4...

عقدشون و دست های نوازشگر ارمیا 5...

خاطرات اشون کنار دریا 6...

. محبتی که کم کم تو تارو پودش نفوذ کرد 7...

romangram.com | @romangram_com