#مرد_یخی_پارت_192
این لبخند دوستانه پر ار مهربانی و آرامش بود تا قوتی قلبی برای دخترک غمگین و پژمرده باشه!
لحظه ای کوتاه محو لبخند ناب مرد زخمی شد که با شنیدن صدای پایی عقب رفت و سرش رو به دیوار تکیه داد...قبل از این که در باز بشه، آروم زیر لب ادامه داد:
-نمی دونم این ماجرا به کجا ختم میشه اما از ته دل از خدا خواستم نذاره من شرمنده انیس جون بشم ...اگه بلایی سر شما بیاد تا آخر عمرم خودم رو نمی بخشم!...
صدا هر لحظه نزدیک تر می شد ... بالاخره یک جفت کفش چرم براق درست جلوی پاهاش متوقف شدند.
نیازی به بلند کردن سر نبود چون خوب می دونست این کفش ها متعلق به چه کسی هستند.
شخصی که سه روز به افسون وقت داده بود تا به پیشنهادش فکر کنه!
صدای بم اش تو فضای انبار پیچید :
-به پیشنهادم فکر کردی ؟ اگه قبول کنی میذارم هم خودت و هم این دکتر سالم از اینجا برید در غیر این صورت نه تنها جون شما دونفر رو می گیرم بلکه بقیه اعضای خانواده ات هم در امان نخواهند بود.
سرش رو بالا برد و با نفرت عمیقی به مرد خیره شد ... چطور می تونست پیشنهادش رو قبول کنه!؟ ...پس تکلیف دل عاشق اش چی می شد؟!...اما اگر قبول نمی کرد، خانواده اش به خطر می افتادند.
آهی کشید و به سکوت معنادارش ادامه داد.
romangram.com | @romangram_com