#مرد_یخی_پارت_191
لب های خشکیده اش رو که حاصل چند روز تشنگی بود، با لب تر کرد.
به سختی سمت اش نیم خیز شد و آروم صداش زد:
-آقا ایمان خوبی؟
با این که جواب سوال اش واضح بود اما باز منتظر جواب موند.
ایمان به سختی چشم های ورم کرده اش رو باز کرد و لبخند کم جونی زد.
-خوبم افسون خانم نگران نباش.
صدای گرفته و پر از دردش با جوابی که داد، تناسبی نداشت. با این وجود تمام تلاش اش رو کرد تا افسون به بدی حال اش پی نبره
این بار صدای شرمنده ی افسون، فضای نمور و تنگ انبار رو پر کرد:
-شرمنده تونم به خاطر من به دردسر افتادید ! واقعا نمی دونم چی بگم و با چه زبونی ازتون دل جویی کنم! اگه من نبودم الان شما هم داشتید به زندگی عادی تون ادامه می دادید کنار انیس جون و بقیه!
جواب اش لبخند پر از مهری بود که نه رنگ و بوی هوس داشت نه عشق...
romangram.com | @romangram_com