#مرد_یخی_پارت_190
-انیس عزیزم نمی خواهی منو ببخشی!؟اشتباه کردم ...
مکثی کرد و ادامه داد :
-می دونی سرهنگ عباسی معتقده ایمان بی گناهه اما اگه گناهکارم بود باز من تو رو رها نمی کردم.
با شنیدن این حرف سریع برگشت و چشم های منتظرش رو تو چشم های غمگین یونس دوخت
-سرهنگ می گفت همون روز یکی زنگ زده با اسم و فامیل ایمان گزارش دزدی یه دختر جوون رو داده اما قبل از اینکه آدرس رو بده تماس قطع شده...الان هم سه روزه گوشی ایمان خاموشه! حالا دو تا بچه ام رو گم کردم!قسم میخورم اندازه افسون، نگران ایمان هم هستم! رفتار صبح ام رو بذار پای بی منطقی ام. حالا میشه منو ببخشی؟
-تو جای من بودی می بخشیدی!؟ دلگیرم ازت ...خیلی بد دل ام رو شکوندی...برای دل شکسته هم مرهمی نیست.
تو یه چشم به هم زدن،صورت و چشم هاش غرق بوسه شدند.
-من به فدای دل شکسته ات بشم! خودم تکه های قلبت رو بهم می چسبونم ...تو فقط کنارم باش و بهم آرامش بده!...منم قول میدم پسرمون رو پیدا کنم .
بالاخره بوسه های داغ کار خودشون کردند.خیلی زود دلخوری اش رو فراموش کرد و خودش رو در اختیار همسرش قرار داد تا تو این لحظات سخت هر دو به آرامش برسند.نگاهش رو سمت مرد زخمی کنار دست اش برد ... لب های پاره، خون های خشک شده رو صورت و سیاهی دور چشم
مرد قلب افسون رو به درد آورد.
romangram.com | @romangram_com