#مرد_نفرین_شده_پارت_99


این جوری فقط و فقط صورت مسئله رو پاک میکردم همین...

تو افکار درهم و برهم خودم غرق بودم که صدای دراتاق من رو به خودم اورد...

با مکث کوتاهی به عقب برگشتم...

وبه هورام که فقط یه حوله بدنش رو پوشونده بود خیره شدم...

نمیتونستم نگاهم رو از هیکل خوش تراشش بردارم...

واقعا زیبا و بی نقص بود...

مثل یه تندیس رومی...

با دیدن من که همون طور بر و بر نگاهش میکردم جا خورد...

هورام:چیزی شده؟؟؟

نگاهم و از روش برداشتم...

اب دهنم و قورت دادم و سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم..

_:نه مگه باید چیزی شده باشه؟؟

هورام:اخه زل زدی بودی به من فکر کردم چیزی شده؟

_:تو فکر بودم.

کوتاه جواب دادم اصلا رو فرم نبودم دوست داشتم سریع به خونه ی خودم برگردم...

چهرم درهم شد:زودباش باید برگردیم...

هورام:اوووو چه خبره ؟ تازه برگشتم اینجا کلی کار دارم من...

_:چیکار داری اون وقت؟

هورام:میخوام لباس بردارم غذا بخورم و نماز بخونم...

بعداز این که حرفش رو تموم کرد نگاه معنا داری بهم انداخت...

منظورش رو گرفتم هه مثلا میخواست خدا رو به یاد بیارم...

مثل قدیما.

_:پس زودباش.

هورام:ای به چشم فرمانده...


romangram.com | @romangram_com