#مرد_نفرین_شده_پارت_100

با شنیدن فرمانده اون هم از دهن هورام حس خیلی خوبی زیر پوستم دوید...

هورام:خب حالا نمیشه بفرمایید بیرون؟؟ من لباسم رو بپوشم.

سری به نشونه تایید تکون دادم و بدون هیچ حرف اضافه ای از اتاقش بیرون زدم...

***** ***** ***** ***** *****

هورام:

از عمد بهش گفتم که میخوام نماز بخونم...

دوست داشتم عکس العملش رو نسبت به این حرفم بدونم و یه جورایی احساسش رو قلقلک بدم... اما اون چیزی بروز نداد و ضایعم کرد...

بعداز این که از اتاقم بیرون رفت... پوفی کشیدم و به سمت کشوی لباسام پرواز کردم...

دوست داشتم سریع لباسام رو بپوشم چون اصلا از بودن امیر توی خونه احساس خوبی نداشتم...

تند تند لباسام رو تنم کردم...

موهای بلندم رو که ازشوم آب می چکید رو توی حوله ی کوچیک پوشوندم...

بعد به سراغ جانمازم رفتم...

دوست داشتم بعداز این چند وقت غفلت دوباره با خدای خوبم راز و نیاز کنم...

من که به جز اون کسی رو توی این دنیای بزرگ نداشتم. .

فقط خدای بزرگ میتونست یاریم کنه...

می خواستم ازش بخوام نجاتم بده...

از این برزخی که توش دست و پا میزدم...

حوله رو از روی موهام که ابشون گرفته شده بود برداشتم. ..

درحالی که موهام رو شونه می کردم به سمت دراتاقم رفتم واز اتاقم بیرون زدم...

چشمم به امیر افتاد که با کنجکاوی کل خونه رو دید می زد...

جلوی چشمهاش که دوباره مثل توی اتاق بهم خیره شده بود خودم رو به دستشویی رسوندم و در رو بستم...

قلبم تو دهنم میزد....

نمی دونم چرا ولی یه احساس خیلی عجیبی داشتم...

دیگه مثل اوایل ازش نمیترسیدم...

و حس ترحم و دلسوزی بهش داشتم. ...

romangram.com | @romangram_com