#مرد_نفرین_شده_پارت_101
حسم بهم میگفت درگذشتش یه اتفاق بدی افتاده که اون رو به این شدت سنگ دل کرده...
نگاهش بهم میگفت که درکش کنم....
دلم میگفت زود دربارش قضاوت نکنم و بزارم اون دلایلش رو برام بگه....
شاید تونست قانعم کنه که اون تقصیر کار نبوده...
اما وقتی که یاد جنازه ی خونیه مادرم رو جلوی چشمهام میومد دوست داشتم امیر رو تیکه تیکه کنم....
به چشمهای بی حالتم که هیچ احساسی توشون نبود نگاه کردم...
چرا انقدر چشمهام بی روح بودن؟و
_:نجاتش بده هورام خواهش میکنم..... نجاتش بده....
دوباره صدای این زن؟؟؟
خدایا چی رو میخوای به من بفهمونی.؟؟؟
دوست داشتم داد بزنم و بگم یکی باید بیاد و من و نجات بده اون وقت تو از من میخوای کس دیگه ای رو نجات بدم؟؟؟
سعی کردم گوشم رو روی صدای اون زن که لحنش مثل التماس میموند ببندم...
اگه این صداها ادامه پیدا می کرد دیوونه از الان می شدم...
شیر اب و باز کردم و وضو گرفتم....
بعد از این که وضو گرفتم حس کردم قلبم اروم شد....
پارت شصت و هفتم:
واقعا انگار که معجزه شده بود...
منی که تو این چند روز دلم اشوب بود الان اروم اروم بودم مثل کسی که هیچ اتفاق بدی براش نیوفتاده...
به خودم اون لحضه لعنت فرستادم که چرا چرا از هون اول هم این راه رو برای اروم شدن خودم امتحان نکردم...
نگاه اخر هم به آینه انداختم و اومدم بیرون.
امیر هون جای قبلی ایستاده بود
با این تفاوت که دیگه به دور و اطاف نگاه نمی کرد و مستقیما به در دستشویی خیره شده بود...
خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم ...
مطمئن بودم گونه هام از خجالت رنگ گرفتن....
romangram.com | @romangram_com