#مرد_نفرین_شده_پارت_102

چون حرارتی که از گونه هام متصاعد میشد رو به وضوح احساس میکردم...

خواستم برم و تو تنهایی اتاقم با خدا درد و دل کنم که بلافاصله پشیمون شدم...

ترجیح میدادم جلوی چشمهای امیر نمازم رو بخونم شاید اون هم خدا رو به یادش بیاره...

میدونستم بی فایده است اما این راه هم امتحان می کردم...

فوقش به بن بست میرسیدم دیگه... بالاتر از سیاهی که رنگی نبود...

ولی حدااقل دلم نمی سوخت و خودم رو سرزنش نمیکردم که هیچ تلاشی نکردم...

به اتاقم رفتم و جانماز و چادرم رو برداشتم...

امیر هم کاملا زیر نظرم گرفته بود...

زیر نگاهای سنگینش معذب بودم...

دوست داشتم اعتراض کنم که نگاهش رو از روم برداره....

اما نه نباید این کار رو میکردم...

فعلا باید با ارامش و بدون جنگ و جدال پیش میرفتم....

اومدم توی هال و جانمازم و روی زمین پهن کرد...

هنوز هم متعجب بهم خیره بود...

جلوی اینه ی قدی که توی هال مون قرار داشت رفتم و با حوصله چادر نمازم رو سرم کردم...

لبخند ارامش بخشی به امیر که از توی اینه بهم نگاه می کرد

زدم...

برگشتم و به طرف جانمازم قدم برداشتم...

نمی دونم چرا ولی حس خوبی داشتم...

حس نابی بود...

بعد از این همه مدت این اولین بار بود که این حس به سراغم اومده بود...

**** **** **** **** **** *****

امیر:

با چشم دوختن به چشمهای پر ارامش هورام حس کردم که من هم ارامش گرفتم...

روی زمین نشستم و خیره به نماز خوندن هورام نگاه کردم...

romangram.com | @romangram_com