#مرد_نفرین_شده_پارت_103


چقدر زیبا شده بود....با این چادر سفید

محوش شده بودم و نمی تونستم لحضه ای ازش چشم بردارم....

نمازش که تموم شد از زمزمه هاش فهمیدم که داره صلوات میفرسته....

اشک توی چشمهام جمع شد...

به سمتش رفتم و چادرشو توی دستام گرفتم....

به چشمهای متعجبش توجهی نکردم....

سرم رو توی چادرش کردم و نفس عمیقی کشیدم...

ریه هام پر از عطر تن هورام شد...

عطری که این حس رو در من به وجود می اورد که توی بهشتم....

پارت شصت و هشتم.

بخدا که حقم بو این ارامش...

بعد از اون همه زجری که من.کشیدم...

تو حال و هوای خودم بودم که دست هورام رو روی سرم احساس کردم...

سرم و بالا اوردم و به چشمهای اشکی و صورت معصومش خیره شدم...

صورت اون هم در هم شده بود...

دستش رو گرفتم و از روی سرم پایینش کشیدم...

از چشمهاش کاملا مشخص بود که به شدت تعجب کرده...

درحالی تو چشمهای قشنگش خیره بودم اروم روی دستش ب*و*س*ه زدم...

که با دستپاچگی دستش رو از توی دستم بیرون کشید...

دوباره دستم رو جلو بردم و اینبار اشکی که روی گونش رو خیس کرده بود رو پاک کردم...

خودمم دیگه خسته بودم...

تا کی باید تقاص پس میدادم...

چرا بدبختی های من تموم نمیشد؟؟...

دوست داشتم داد بزنم و از خدا گلایه کنم: خدایا چرا من؟؟؟ از این همه بنده هات چرا من رو برای اون ازمون سختت انتخاب کردی؟؟؟


romangram.com | @romangram_com