#مرد_نفرین_شده_پارت_104

من شکست خوردم اره از توی این ازمون سر بلند بیرون نیومدم...

ولی تو که میگی رحیمی، چرا این عذاب رو تموم نمی کنی؟؟؟

اصلا از من بدبخت تر هم هست؟؟

***** **** **** ***** **********

هورام:

داشتم صلوات می فرستادم که حضور امیر رو کنارم حس کردم...

کنارم زانو زد و سرش رو توی چادرم برد...

و نفس عمیقی کشید...

حس میکردم داره زجر و عذاب میکشه...

همون لحضه از خدا خواستم به جفتمون ارامش بده...

دستم ناخود آگاه و بدون ارادم جلو رفت و روی موهاش نشست...

وقتی دستم رو روی موهاش احساس کرد با سرعت سرش رو بلند کرد و مثل برق گرفته ها بهم خیره شد....

وقتی چشمهای پر اشکش رو دیدم دلم براش اتیش گرفت....

توی چشمهاش که بارونی بود غرق شدم....

که دستم رو گرفت و بوسید...

حسابی این کارش شوکم کرد...

دستپاچه شدم بودم و دستم رو به سرعت از توی دستش بیرون کشیدم....

چه لحضه ای بود انگار که جفتمون دوست نداشتیم حتی لحضه ای پلک بزنیم و این لحضه رو از دست بدیم....

وقتی که با پشت دستش به صورتم کشید متوجه شدم که دارم گریه میکنم....

کی به گریه افتاده بودم که خودم متوجه نشده بودم؟؟؟...

پارت شصت و نهم:

چشمهام سرگردون توی صورتش چرخ میخورد...

روی زخم بزرگی که خون دلمه بسته بود میخکوب شدم...

فکری توی ذهنم جرقه زد...

به سرعت بلند شدم و بی توجه به چشم های از تعجب گرد شده ای امیر به سرعت وارد اشپزخونه شدم...

romangram.com | @romangram_com