#مرد_نفرین_شده_پارت_105


صدای قدم هاش رو می شنیدم که دنبالم میاد....

می خواستم صورتش رو تمیز کنم دلم برای این چهره کباب شده بود....

چهره ای چند لحضه پیش غرق در ناراحتی بود....

ناراحتی یا شاید هم یه اندوه بی پایان....

پنبه و ظرفی از کابینت بیرون کشیدم...

امیر:چیکار میخوای بکنی؟؟

خندم گرفت بالاخره از اون بهت دراومده بود و نطقش باز شده بود....

_:عجله نکن به زودی می فهمی...

توی ظرف پر اب کردم درحالی که از اشپزخونه خارج می شدم..

گفتم:بیا امیر جان تا بفهمی که.میخوام من چیکار کنم...

میتونستم حالت صورتش رو تصور کنم.... میدونستم چشمهاش درشت شده....

منی که تا این چند ساعت پیش بهش بد و بیراه میگفتم حالا جان تنگ اسمش میچسبوندم؟

خودمم نمیدونستم هدفم چیه؟؟

ولی دیگه مهم نبوذ میخواستم همه چیز رو به زمان بسپارم...

دیگه هرچی میخواست بشه...

روی زمین چهار زانو نشستم.

امیر هم اومد و رو به روم زانو زد...

امیر:خب؟؟

_:خب به جمالت چقدر تو عجولی عزیز من یه ذره صبر داشته باش خب...

چیزی نگفت...

پنبه رو توی اب فرو کردم....

فکر کنم متوجه شد که قصدم چیه....

دستم رو گرفت

امیر:نمی خواد بزار همین شکلی بمونم....


romangram.com | @romangram_com