#مرد_نفرین_شده_پارت_106
بذار هر ثانیه و دقیقه ببینم و عذاب بکشم....
دستم رو بی توجه به حرفی که زد روی زخم صورتش کشیدم...
پلک هاش روی هم افتاد...
حواسم رو به زخم صورتش دادم و با دقت و حوصله ی زیاد خون هایی که خشک شده بود رو از بین بردم....
پارت هفتاد:
قشنگ که صورتش پاک.شد کمی عقب رفتم و به شاهکارم خیره شدم...
چقدر از اولش فرق کرده بود...
خیلی بهتر شده بود...
نمیگم اصلا ترسناک نبود و خیلی جذاب و خوشگل شده بود نه ولی با پاک کردن خون های خشک شده صورتش زیبا تر شده بود...
لبخندی روی لبم نشست
_:خب اقایی چشمهاتو باز کن...
با این حرفم پلک هاشو اروم باز کرد و به من خیره شد....
قطره اشکی که روی گونش چکید با عث شد بشکنم...
_:چی شدی امیر جان؟
به سرعت بلند شد و پشتش رو به من کرد:هیچی نشده هورام زود باش یه چیزی بخور که برگردیم...
سری تکون دادم و بعد از این که چادرم و از سرم کندم به اشپزخونه رفتم
***** ***** ***** ****** ****
شروین:
اصلا حال و حوصله نداشتم
حال و حوصله این جو سنگینو
اگه مجبور نبودم و دوست های صمیمیم نبودن عمرا پام رو توی این خراب شده نمیذاشتم...
کلافه پاشدم دیگه تحمل این جو برام غیر ممکن بود....
دوباره تسلیت گفتم و تو ماشینم نشستم....
از اینه ی جلو چشمم به شخصی افتاد تعجب کردم...
چشمهام و ریز کردم و بیشتر دقت کردم....
romangram.com | @romangram_com