#مرد_نفرین_شده_پارت_98
صدای آب قطع شده بود...
انگار هورام حمومش تموم شده بود...
به طرف اتاقش رفتم و به در و دیوارش خیره شدم....
یک اتاق خیلی ساده، که یه دراور هم گوشه ی اون قرار داشت....
و اینه ای هم روش قرار داشت...
کلا همه چیزش ساده بود....
پشتم به در بود و توی اینه به خودم زل زده زدم....
لبخند تلخی به خودم تو اینه زدم...
چقدر کریه شده بودم....
دستم رو روی صورتم کشیدم..
زبری زخم هام رو حس کنم....
این زخم ها یادگاری اخرین روز زنده بودنم بود....
پارت شصت و ششم:
دوست داشتم وقتی به آینه نگاه میکنم دوباره همون امیر قبل رو ببینم.
امیری که همه به چهره ی جذابش غبطه میخوردن.
ولی این فقط یه ارزوی محال و دست نیافتنی بود...
خدارو خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم..
واطمینان داشتم که اون هم من رو فراموش کرده...
اگه من یادش بودم این سرنوشتم نبودم...
اون که گ*ن*ا*ه کرد سرگردن نشد..
اما من توی این دنیای لعنتی سرگردون بودم...
و هیچ وقت هم ارامش پیدا نمیکردم....
اهی از روی حسرت کشیدم
دوست داشتم ینه رو بشکونم ولی با شکسته شدن اینه صورت من هیچ تغییری نمیکرد...
واقعا چه فایده ای داشت شکستن اینه؟؟
romangram.com | @romangram_com