#مرد_نفرین_شده_پارت_97
منم که مرض داشتم حسابی از هر فرصتی که گیرم میومد برای اذیت کردن سوگندم استفاده میکردم...
سوگند:بله که باید جواب پس بدی...من زنم.
_:خب باشی من به بابامم جواب پس نمیدم چه برسه به تو.. کوچولو.
دندوناش رو روی هم سایید و باخشم گفت:امیر مگه من صد دفعه به تو نگفتم به من نگو کوچولو؟؟
با تخسی جواب دادم:نه کی گفتی؟؟
اعتراض کرد.
_:امیرررررر اذیت نکن دیگه..
_:باشه بابا برو اماده شو دیگه شب شد.
درحالی که غرغر میکرد همون مانتویی که از اول من گفته بودم رو بپوشه رو پوشید...
لبخندی از روی رضایت زدم.
ولی سریع از روی لبم پاکش کردم.
پارت شصت و پنجم:
به سمت سوگند رفتم و روی موهای نرمش ب*و*س*ه ای نشوندم.
خنده ی ملایمی کرد.
_:عزیز دلم میشه لباس های منم بدی؟؟
سوگند:چشم سرورم.
_:دستت طلا سوگند بانو
عقب عقب رفتم و روی تخت نشستم...
**** ***** ***** ***** ******
حال:
امیر
دوست نداشتم به قدیما فکر کنم ولی هر بهونه ای باعث میشد که من به اون دوران برگردم...
ولی شاید برای اینکه به ارامش برسم باید مرورشون میکردم...
همشون رو...
romangram.com | @romangram_com