#مرد_نفرین_شده_پارت_96
همونطور که موهام رو خشک میکردم به سمت موبایلم رفتم و برش داشتم.
با دین اسمی که روی نمایشکر گوشیم نقش بسته بود دوباره نیشم باز شد...
پارت شصت و چهارم:
اتصال رو زدم و تلفن رو به گوشم چسبوندم...
با صدایی که خنده توش پیدا بود گفتم:دلت نیومد قهر کنی نه میدونستم بازهم خودت بهم زنگ میزنی.
_:فقط خفه شو امیر که برگردم حساب تو یکی رو سفارشی میرسم.
نیشم فورا بسته شد:جون امیر داری برمی گردی؟
_:اره مسخره اگه خبر میدای برای عروسیت بر میگشتم..
با صدای پرهیجان گفتم:خب من چه میدونستم که تو میخوای بر گردی رفیق گفتم مزاحمت ایجاد نکنم...
_:چنان مزاحمتی به تو من نشون بدم که حض کنی. امیر بذار سه شنبه برسم تهران..
صدای خندم بلند شد.
_:خب حالا چه تهدیدی هم میکنه بیا ببینم میخوای چه غلطی بکنی؟
_:غلط و که تو کردی امیر خان.
_: پس کن جان مادرت بعداز چند وقت زنگ زدی که این چرت و پرت را بگی؟
_:الو امیر... صدا نمیاد.... الووو.چی گفتی؟؟؟
جام رو عوض کردم و صدامم بالاتر بردم.
_:حالا چی داداش میشنویی؟
صدای خش خش اومد و بعد هم تلفن قطع شد سری تکون دادم و گوشی و دوباره روی میز گذاشتم.
چشمم به سوگند افتاد که موشکافانه به صورت من خیره شده بود.
خندم گرفت:چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی خانمم؟
دستش رو به کمرش زد و طلبکار گفت:کی بود هان؟
_:باید جواب پس بدم؟
بلافاصله با این حرفم صورتش از حرص سرخ شد...
به زور جلوی خودم رو گرفتم که نخندم...
انقدر کیف میداد کسی رو که بی نهایت دوست داری اذیت کنی..
romangram.com | @romangram_com