#مرد_نفرین_شده_پارت_93


هم دوست نداشتم برم و هم باید میرفتم خونه.

با تردید جلو رفتم که دستش رو زیر زانو هام انداخت و بلندم کرد.

به چشمهاش خیره بودم.

لبخندی بهم زد.

امیر:چشمهاتو ببند.

به ارومی چشمهامو بستم.

امیر:باز کن رسیدیم.

چشمهام با این حرفش ناخود اگاه باز شدن.

با تعجب اول به امیر و بعد هم به دورو اطراف نگاه انداختم.

راست میگفت.

دهنم باز مونده بود.

همینجوری با تعجب به خونمون نگاه میکرد که صدای خنده ی بلند امیر به خودم اومدم و فورا نگاهم و به اون دوختم.

سرش رو عقب برده بود و میخندید.

چقدر قشنگ بود.

محو خندیدنش شده بودم. که دماغم و کشید و گفت:به چی خیره شدی؟؟

به خودم اومدم و چشم ازش گرفتم.

خودم سرزنش کردم اخه چرا بهش زل زدم اه عصبی بودم حسابی.

_:هیچی تو فکر بودم.

امیر:تو گفتی و من هم باور کردم.

چقدر هم باهوش بود این جنازه اهههه.

دوباره به چشمهاش که این بار رنگ شیطنت گرفته بودم خیره شدم.

دستم و روی سینش گذاشتم و اروم گفتم:نمیخوای بزاریم زمین؟

امیر:اوه چرا چرا الان.

این و گفت و من و به ارومی روی زمین گذاشت.


romangram.com | @romangram_com