#مرد_نفرین_شده_پارت_92

میدونستم چشمهامم سرخ شده.

امیر:تو چرا چشمهات پره اشکه؟ بخاطر من.

دستی روی گونم کشیدم. راست میگفت از اشک خیس بود.

کی گریه کرده بودم که خودم متوجه نشده بودم.

سعی کردم چشمم بهش نیوفته.

_:نه من واسه تو گریه نمیکنم.

واسه مادرم گریه میکنم.

میون گریه خندید.

امیر:اره تو که راست میگی.

سرم و اون ور برگردوندم و به دیوار زل زدم.

امیر:باشه بعد دفترچه ای که زنده بودم و توش خاطراتم رو می نوشتم رو میدم بخونی.

مطمئنم تو ام بهم حق میدی

پارت شصت و یکم:

سری به نشونه ی تایید تکون دادم.

بذار فکر کنه درکش میکنم.

درست بودم دلم براش سوخته بود ولی هنوزم ازش نفرت داشتم.

_:خب بریم؟؟ بخدا روده بزرگه کوچیکم و خورد.

دستش رو جلو اورد و لپم و کشید.

امیر:باشه گل من میریم فقط باید بیای بغلم.

چشمهام و درشت کردم و به چشمهای جدیش زل زدم؟

بغلش میکردم؟؟ که چی بشه؟؟

_:واسه چی؟

خندید:که بریم خونتون دیگه.

باید بدنت به بدنم بخوره.

داشت از تعجب میترکیدم.

romangram.com | @romangram_com