#مرد_نفرین_شده_پارت_91
_:میشه من رو ببری خونمون؟ باید برم حموم لباس تمیز میخوام.
مشکوک تو چشمهام خیره شد تا بفهمه تو دلم چی میگذره.
ولی من قیافم رو مظلوم کردم تا چیزی متوجه نشه.
فکر کنم موفق هم شدم چون که گفت من و بخونه میبره.
از خوشحالی دوست داشتم بپرم همین صورتش ضایع اشو ببوسم ولی به زور جلوی خودم و گرفتم.
_:خب دستم و میشه ول کنی.
خندید و دستم رو ول کرد.
لباسم رو برداشتم و جلوی چشمهاش که داشت بدنم رو چاک چاک میکرد پوشیدم.
دوست داشتم از خجالت اب بشم و برم توی زمین.
ولی باید نقش بازی میکردم.
روی تخت زانو زدم و خم شدم و پیشوی امیر و بوسیدم.
خواستم عقب برم که دستم رو گرفت....
.
پارت شصت:
تا به خودم بیام دستم رو بالا برد و بوسید.
چشمم که چشمهای اشکیش افتاد حس ترحم نسبت بهش پیدا کردم.
دلم هم واسه خودم سوخت هم واسه اون.
دوست داشتم گذشته اش و بدونم
بدونم چرا اینطوری شد.
زمزمه کردم:چرا اینطوری شدی؟
چرا نفرین شدی؟
قطره اشکی که روی گونش چکید دلم رو سوزوند
هیچوقت وقت دوست نداشتم گریه ی یه مرد رو ببینم حتی اگه بدترین مرد روی زمین باشه.
بغض گلومو گرفت.
romangram.com | @romangram_com