#مرد_نفرین_شده_پارت_89


_:موهام و کندی ولم کن.

امیر:ول نمی کنم. چیکار میتونی بکنی؟

این و گفت و موهام رو بیشتر کشید.

صورتم درهم رفت.

و اخی گفتم.

امیر:باید بهم عادت کنی باید عاشقم بشی.

_:برو گمشو.

اینو گفتم و دستم رو روی سینه ی برهنش گذاشتم و به عقب هلش دادم.

اما میلیمتری هم تکون نخورد.

اعصابم بهم ریخت.

چرا انقدر ضعیف بودم خدایاا.

دلم از خدا هم گرفته بود. خیلی هم گرفته بود.

چقدر دیگه صداش میکردم و ازش کمک میخواستم؟؟

خودم حقم رو از این قاتل میگرفتم.

هرجور که شده این کارو میکردم.

امیر:فکر فرار رو از سرت بیرون کن دختر چون تو هیچ راه فراری از این جا نداری پیشم میمونی تا ابد

با این حرفش از کوره در رفتم و تقلا کردم که از اغوشش بیرون بیام که نذاشت.

امیر:جای تو این جاست تو ی این خونه و هیچ وقت بازم تکرار میکنم هیچ وقت نمیتونی از پیش من بری

پارت پنجاه و هشتم:

_:خیلی کثافتی جای من تو بغل تو نیست.

خواستم یکم حرصشو در بیارم.

همونطور که دستم رو روی سینم گذاشته بودم.با غرور گفتم:من عشق دارم کسی که بدنش گرما داره کسی که قلبش میتپه. کسی که ادم کش نیست

و بهتر بگم کسی که زندست.

چند دقیقه با خشم به چشمهای گستاخم زل زد بعد توی حرکت غافلگیر کننده، دستم رو گرفت و پیچوند.


romangram.com | @romangram_com