#مرد_نفرین_شده_پارت_88

منم از فرصتم نهایت استفاده رو کردم.

خم شدم و سرم رو جلوی صورتش بردم......

دقیق تو چشمهاش خیره شدم.... دوست داشتم حرفش رو توی نگاهش بخونم.....

کاری نمیکرد......

دیگه مصر شدم برای مال خودم کردنش.

ولی اون باید عاشقم می شد و بعد می مرد.

وگرنه نمیتونستیم با هم باشیم.

به خودم قول دادم که عاشقش کنم به هر قیمتی که شده. حتی تهدید و اجبار....

****** **** **** ***** ***** ***

****** **** **** ***** ***** ***

پارت پنجاه و هفتم:

هورام.

با حس دستی که روی موهام به حالت نوازش کشیده میشد چشمهام و باز کردم.

روی تخت کثیف پیش امیر بودم.

با چشمهای گشاد بهش زل زدم.

من پیش این چیکار میکردم؟؟

چشمم به دوباره به صورتش افتاد که زخم و داغون بود. این بار حس میکردم کریه تره....

حالت تهوع بهم دست داد.

وقتی حالتم رو دید بهم اخم کرد.

شونه ی ضریفم روتو دستاش گرفت و بهم زل زد.

امیر:کاری نکردم لازم نیست این طوری نگاهم کنی.

فقط میخوام به من ، کسی که مالک تو هستش عادت کنی.

دستش رو پس زدم و خواستم خودم رو کنار بکشم

که پنجه های امیر موهام رو تو چنگ گرفت.

دستم روی دستش گذاشتم تا درد کمتر بشه.

romangram.com | @romangram_com