#مرد_نفرین_شده_پارت_26

در حیاط رو باز کردم و با عجله خودم رو داخل حیاط انداختم. کوبش قلبم بی امان بود و صدای ان را به وضوح می شنیدم.

اب دهنم و قورت دادم و با قدم هایی لرزان خواستم در ورودی خونه رو باز کنم که از ترس خشکم زد.

یک لحضه حس کردم ضربان قلبم متوقف شده است....

مردی با چهره ای وحشتناک وسط هال ایستاده بود و با چشم های خونی به من نگاه میکرد.

مادرم نبود و من داشتم سکته میکردم.

چشمهایم رو بستم و زمزمه کردم همش الکیه همش خیاله.

با تردید چشمهایم را باز کردم و به همان نقطه خیره شدم. ولی انگار که همه چیز واقعیت داشت و اون مرد کریه نیز جلوتر هم اومده بود.

بازهم زمزمه کردم و شروع کردم با خودم تلقین کردن: اروم باش هیچی نیست این واقعی نیست، این واقعی نیست.

با جرئتی که واقعا در خودم انتظار نداشتم دست لرزونم و به طرف دستگیره ی در بردم و درو بازکردم.

من:اینا واقعیت ندارن واقعیت نداره.

میگفتم و به سمت مرد میرفتم که مرد به سمتم اومد ومن دستم و جلو بردم تا لمسش کنم که اون ناپدید شد.

لحضه ی خیلی عجیبی بود و قلبم داشت می ایستاد.

با عجله به سمت جایی که مادرم اونجا بود رفتم ولی نبود. مگه میشه؟ کجا میتونست باشه.

زانوهام سست شد و بادردروی زمین زانو زدم جیغ زدم:خدااااا مامانم و ازم گرفتی نامردی و در حقم تموم کردی.

از ته دل زجه میزدم و اشکام مثل سیل روی گونم میریخت.

حس میکردم با داد هایی که دارم میزنم چند دقیقه دیگه حنجرم پاره میشه.

با مشت به زمین کوبوندم نالم توی هال کوچیک خونمون پیچید.

مامان تو کجایی؟؟؟

**** ***** ***** ***** **** ****

نمیدونستم چند ساعت گریه کردم و چند دفعه هم خونه رو زیرو رو کردم ولی نبود مادرم هیچ کجای خونه ی کوچیکمون نبود.

نمیشد که مادرم توی این خونه ی کوچولو ناپدید شده باشه.

یه حسی بهم میگفت همه ی این اتفاقات زیر سر اون مرد کریه هست. اما بازم نمیتونستم یقین داشته باشم. اون مرد با لمس شدن توسط من غیب شده بود و امکان نداشت اون مادرم و با خودش برده باشه.

ولی دیگه تو خونه هم نمیتونستم بمونم، اول باید میرفتم و به خانواده ی زهرا اون خبر تلخ و بدم و بعد هم باید گم شدن مادرم و گذارش میکردم. همه چی بهم پیچیده شده بود و من مطمعن نبودم که بتونم تنهایی از پس این همه مشکلات که هی پشت سرهم اتفاق میوفتاد بر بیام....

با بغضی که هنوز هم تو گلوم بود به اتاقم رفتم باید هرچی زودتر خبر میدادم ممکن بود بدترین بلاها سر مادرم بیاد ومن نمیخواستم مادرمم از دست بدم.

مانتو که تنم بود به سرعت کیف دستیم و برداشتم و چک کردم که پول و دست کلید یدکم در آن بشه.

romangram.com | @romangram_com