#مرد_نفرین_شده_پارت_25
هنوز داشتم گریه میکردم که مامان محکم به در کوبید و با صدای لرزون داد زد:پاشو بیا بیرون ببینم چه خاکی تو سرمون شده پاشو بیا هورام.
دوست نداشتم از اتاقم بیام بیرون ولی خب نمیتونستمم مادرمو عذاب بدم مادری که بعداز پدرم هم برام مادر بود هم پدر.
اشکمو پاک کردم و بیرون رفتم،
به چشمهای مامان نگاه نمیکردم.
با بیچارگی رو زمین نشستم و سرمو تو دستام گرفتم. با صدای لرزون گفتم: چی میخوای بدونی؟ من چی بگم.
این و گفتم و با درد موضوع پیش اومده رو بهش گفتم.
سرم پایین بودکه صدای ناله ی مامان از جا پروندم.
هراسون به سمت مامان که دستش روی قلبش بود ناله میکرد رفتم و تو بغلم گرفتمش هول شده بودم و واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم. دستپاچه به سمت تلفن رفتم و اورژانس و گرفتم، قلبم تو دهنم بود و داشتم سکته میکردم. وای خدا اگه مامانم چیزیش میشد من میمردم.
با بغض ادرس دادم که کلی هم اشتباه گفتم.
خدا اگه مامانم چیزیش میشد من میمردم.
با بغض ادرس دادم که کلی هم اشتباه گفتم.
با سرعت به طرف مامان برگشتم و سرشو تو بغلم گرفتم. تکون تکون میخوردم و اشکام روی گونم میریخت، واقعا حال افتضاحی داشتم.
زیر ل*ب زمزمه کردم:نه نه تو رو به خدا مامان تو دیگه من و تنها نذار خواهش میکنم مامان.
ده دقیقه گذشت و خبری نشد ،مامان هم بیهوش شده بود. وای خدا اخه چرا اینجوری شد.
دوباره بلند شدم و تلفن و برداشتم تا دوباره زنگ بزنم که دیدم تلفن قطعه.
این دیگه چه بدشانسی بود.
لرزون به سمت در خروجی رفتم تا از یکی از همسایه ها کمک بگیرم.
زیر ل*ب لعنتی گفتم ، چرا این آمبولانس نمیومد.الان نزدیک به یک ربع بود که گذشته بود و از آمبولانس هم خبری نبود...
دندونام و رو هم فشار دادم و به سمت خونه ی هما خانم همسایه ی بغلیمون رفتم تا ازش بخوام یک بار دیگه با آمبولانس تماس بگیره.
محکم به در کوبیدم و منتظر بودم هیکل توپول هما خانم توی درگاهی در معلوم بشه اما هرچی گذشت هما خانم بیرون نیومد.با لگد تو در کوبوندم و عقب عقب رفتم.
زمزمه کردم:چرا امروز این جوری شده چرا امروز شده وای خدا.
رفتم سراغ زنگ بعدی ولی اون هم عین قبل مثل دیونه ها زنگ همه رو زدم اما هیچ کس در و به روم باز نکرد.
اب دهنم و قورت دادم و با دو به سمت خونه رفتم.همه چیز عجیب بود یعنی یک کدوم از همسایه ها هم نباید باشن؟؟واقعا عجیبه.
سری تکون دادم و اشکم و پاک کردم.
romangram.com | @romangram_com