#مرد_نفرین_شده_پارت_21


دو سه دقیقه طول کشید تا مامان در و باز کرد و با صورتی رنگ پریده و نگران به صورت من زل زد. ولی بعدش چهرش سرخ شد و سیلیه محکمی تو صورتم زد.

چشمهام و از تعجب درشت کردم و زیر ل*ب ناباور زمزمه کردم:مامان؟؟؟

مامان:مامان و زهر مامان و درد کدوم گوری بودی این سه روزه ها؟ زهرا کجاست ؟؟ بگو بهم هورام بگو ببینم چی شده اخه.

بعد اشکشو از روی گونش پاک کرد. مات مونده بودم خدای من، سه روز بود که یعنی من تو بیمارستان بودم؟ اخ خدا.

سرم داشت منفجر میشد، همون جور دستم روی صورتم بود با شونه های خمیده مامان و با ملایمت کنار زدم و وارد خونمون شدم. داشتم طول حیات و طی میکردم که دستم از پشت کشیده شد.

با کلافگی برگشتم و منتظر به مامان خیره شدم.

مامان:سرتو عین گاو انداختی پایین و داری میری تو؟ بگو دیگه چیشده خانواده ی زهرا مثل مرغ سر کنده شدن اخه چیشده.

چشمهام و رو هم گذاشتم تا بتونم به اعصابم مسلط بشم.

الان من باید چی میگفتم؟ میگفتم زهرا بدبخت تو آتیش جزغاله شده؟؟ مگه دلم میومد همچین حرفی و بزنم اونم به مادری که مشکل قلبی داشت و زهرا هم مثل من براش عزیز بود من الان چی میگفتم؟

اهی کشیدم و پر بغض به مامان خیره شدم. بله اولین بار ارزو کردم که کاش منم توی اون خونه ی نفرین شده همراه زهرا میسوختم.

مامانمم نگاه نگرانی به چشمهای پر از اشکم انداخت و یه قدم به سمتم اومد.

شونمو گرفت و تکونم داد.

با داد گفت:د بگو چیشده هورام.

دیگه نتونستم تحمل کنم صدامو بالا بردم با بغض گفتم:زهرا مرده میفهمی مرده؟؟ دست از سرم بردار مامان.

این و گفتم و مامان و ناباور تنها گذاشتم و به سرعت توی خونه دویدم.

دیگه نتونسته بودم تحمل کنم و اینطوری داد زدم میدونستم کارم نا بخشودنی بود ولی دیگه کم اورده بودم از همه چی. خودم و تو اتاقم و رسوندم و در و قفل کردم میدونستم مامان دست از سرم بر نمیداره ، ولی من واقعا فعلا به سکوت و سکون احتیاج داشتم که این اتفاقات بد و هضمش کنم.

پشت در نشستم و سر دردناک و تو دستام گرفتم. دوست داشتم الان یکی بیاد و من و بیدار کنه و بگه همه چیز ها یه خواب بوده یه کابوسه وحشتناک.

در بزنم و مامان مریض احوالم با اون حال بدش بیاد در و بروم باز کن نداشت. پوفی کشیدم و از روی ناچاری دوبار به در کوبیدم.

میدونستم باید منتظر باشم تا مامان پاشه و در باز بکنه. و همینطور هم شد.

دو سه دقیقه طول کشید تا مامان در و باز کرد و با صورتی رنگ پریده و نگران به صورت من زل زد. ولی بعدش چهرش سرخ شد و سیلیه محکمی تو صورتم زد.

چشمهام و از تعجب درشت کردم و زیر ل*ب ناباور زمزمه کردم:مامان؟؟؟

مامان:مامان و زهر مامان و درد کدوم گوری بودی این سه روزه ها؟ زهرا کجاست ؟؟ بگو بهم هورام بگو ببینم چی شده اخه.

بعد اشکشو از روی گونش پاک کرد. مات مونده بودم خدای من، سه روز بود که یعنی من تو بیمارستان بودم؟ اخ خدا.

سرم داشت منفجر میشد، همون جور دستم روی صورتم بود با شونه های خمیده مامان و با ملایمت کنار زدم و وارد خونمون شدم. داشتم طول حیات و طی میکردم که دستم از پشت کشیده شد.


romangram.com | @romangram_com