#مرد_نفرین_شده_پارت_170
پلکم پرید:چی؟ چی میگی تو؟؟
مغزم کاملا هنگ کرد....
منظورش چی بود که در شرکت تخته شده؟؟
اونجا ما که کار خلافی نمیکردیم.... لابد میخواست من رو از رفتن به اونجا منصرف کنه...
اره همینه....
خندیدم:خیلی مسخره ای شایان.... برای که جلوی من رو از رفتن بگیری به چه چیز ای بچه گانه ای متوسل میشی....
هه باشه...
دوباره برگشتم که برم.... اینبار دستم رو چسبید....
عصبی دستم رو کشیدم... و اعتراض کردم:اه ولم کن....
اما ولم نکرد....
من به سمت خودش کشید... و تو چشمهام خیره شد...
شایان:میگم در اون شرکت کوفتی رو بستن... کدوم گوری میخوای بری تو....
منم با سماجت تو چشمهای خشمگینش خیره شدم....
_:دلیل میخوام... نه نه... میخوام از نزدیک ببیننم....
شایان:باشه میریم می بینیم...
این و گفت و من رو دنبال خودش کشوند....
غری زدم و دنبالش کشیده شدم....
**** ******* **** ***** ****
تازه به این نتیجه رسیدم که شایان واقعا داره دروغ میگه...
اگه دروغ نمیگفت،، پس از کجا فهمیده بود که شرکت بسته شده؟؟؟
اصلا با عقل جور درنمیومد....
ولی،،، پس چرا من داره میبره تا خودم از نزدیک ببینم؟؟
اگه یه ریگی به کفشش باشه همچین کاری رو عمرا بکنه....
وای خدا مغزم داشت از فکر و خیال منفجر می شد....
اه بسه دیگه بالاخره میفهمم جریان چیه...؟؟؟
romangram.com | @romangram_com