#مرد_نفرین_شده_پارت_169


نیاز داشتم که ببینمش اون مثل مسکن برای من بود....

درهرحالتی که باشم اون که بهم ارامش میده و نبودنش یعنی پایان من.....

لباسام رو به سرعت تنم کردم....

و کیفم رو از روی میز کامپیوترم چنگ زدم....

مامان صدام کرد اما توجهی بهش نشون ندادم....اونم وقتی دید حریف من نمیشه،، شایان رو صدا کرد....

وای خدای من حال و حوصلش رو نداشتم....

پوفی کشیدم و بند کتونی هام رو بستم....

داشتم بلند می شدم که دستی روی شونم نشست...

زهرم ترکید ....ولی وقتی چشمم به شایان افتاد نفس راحتی کشیدم....

اخماش توی هم بود.... و چهرش به شدت عبوس ....

شایان:کجا به سلامتی شال و کلاه کردی ؟؟ هان...

دستش رو از روی شونم پس زدم و بلند شدم:به تو مربوط نیست....

شایان:زبون دراوردی؟؟

شری حال و حوصله اصلا ندارم....

بنال ببینم کدوم گوری داری میری؟؟

چشم هامو لوچ کردم...

_:با اینکه به تو مربوط نیست... ولی برای اینکه دست از سر کچل من برداری... میگم.

دارم میرم شرکت،، تا اخراجم نکردن... خودمم دیگه از دستم در رفته چند وقته نرفتم شرکت....

داشتم همچنان حرف میزدم که صدای خندش گوشم رو کر کرد....

با شوک به قهقهه های تقریبا دیوونه وارش خیره شده بودم....

خواستم اعتراض کنم،،، اما انگارلال شده باشم...

فقط دهنم باز و بسته میشد...

بعد از اینکه خوب خنده هاش رو کرد جدی شد و گفت:هه کدوم شرکت؟؟ همون شرکت که درش تخته شد؟؟

تو خودبه خود اخراج شدی عزیز من....


romangram.com | @romangram_com