#مرد_نفرین_شده_پارت_168

حاضر بودم همین جا بمونم بمیرم در کنار کسی که دوستش دارم،،، اما دور از اون...

نه اصلا،،، حتی برای ثانیه ای هم نمیتونستم تحمل کنم....

جدی شدم.... رو مو برگردوندم و به مامان که تازه به جمعمون پیوسته بود چشم دوختم....

باید باجفتشون اتمام حجت میکردم....

_:گوش کنید.... من هیچ جا نمیام....

شایان جان ممنون که به فکر من هستی و نمیخوای اسیبی ببینم اما من اینجا میمونم ،،، اگه بخوام بمیرم اون سر دنیا هم برم و قایم بشم... مطمئنن میمیرم....

حتما یه حکمتی هست....

ناباور نگاهم کرد:شوخی میکنی دیگه؟؟

بعد صداش رو بالا برد:شهره همه چیز رو شوخی گرفتی نه؟؟؟

اون میخواست تورو بکشه....

سرش رو تکون داد....

نه مثل اینکه تو واقعا دیوونه شدی....

تو دیوونه شدی ولی من نه....

این چیزا حالیم نمیشه... به محض اینکه... دارم تاکید میکنم شهره.،،، به محض اینکه،، کارای انتقالمون به یه جای دیگه راست و ریست شد بدون هیچ معطلی از این خراب شده میریم....

شیر فهم شد؟؟؟

جمله ی اخر و چنان بلند گفت که من و مادر بیچارم زهر ترک شدیم....

ابروهام رو توی هم کشیدم....

_:نه شیر فهم نشد... من نمیام... و

تردید و کنار گذاشتم و تیر خلاص رو زدم...

تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی....

حالا تو شیر فهم شد؟؟

بعد از اینکه حرفم تموم شد بیتوجه به نگاهای مادر و چشمهای از حیرت گرد شده ی شایان.... به اتاقم رفتم و در و محکم بهم کوبیدم....

خیلی ناراحت و عصبی بودم استانه ی تحمل به شدت کم شده بود....

توی تصمیم انی به سمت کمدم رفتم....

باید به شرکت میرفتم....

romangram.com | @romangram_com